تبليغاتX
شخص ثالث - اندر احوالات ما و رندان دزد و صاحبان هنر
پــیاده روی با شکمی بزرگ

 

 

  همانطور که قبلا هم فرموده بودیم، ما بسیار خوب هستیم. اما مدتی است که شدیدا به صادرات گوز مغزی اقدام فرموده ایم. برایمان جای سوال است که چرا این قوم پلشت و قبیح و مادر به خطا که احتمالا هنر هم نزد ایشان است،[البته دور از جان ما و شما و دوستان و اصغر آقا و دایی عزیز و عمه کبری این ها.] فرق مغز و چیز را نمی دانند و دایم، چیزشان را می کنند در مغز ِ گوزوی ما!

  مغز مبارک ما هم که ماشاا... دستمان به تخته، مثل باد خزان، گوز از خودش صادر می کند. در همین راستا، ما این روز ها به شدت پیاده روی می کنیم و ایضا با صد تومان، معادل ده هزار تومان مترو سواری می کنیم و به جای غذا هم، فقط سیگار می کشیم؛ باشد که رستگار شویم.

 

  ایضا در راستای اینکه یک ماه پیش یک عدد موتور به همراه دو عدد راکب، گوشی ما را مورد سرقت قرار دادند و ماتحت مبارکمان را به شدت مورد آتش سوزی قرار دادند و حال ما را به شدت درون قوطی قرار دادند و ایضا قوطی را هم در کف دستمان قرار دادند و ما هم از خیر گوشی گذشتیم و سیم کارت را فرمودیم تا بسوزانند و چون بدهی از حد بیش بود، فرمودیم: «[...] ِ خاره سیم کارت!» پس دست به دامان ایرانسل شدیم و ایضا طرح قرمز. گفتیم اصولا شاید پرادویی، بی ام و ِ یی، چیزی برنده شویم در جشنواره ی پاییزی.

  معذلک، دو - سه هفته پیش، گلریزان فرمودند اهل خانواده و یک عدد گوشی ابتیاع فرمودند برایمان از علاء الدین(ع) و ما گوشی جدیدمان را دوست می داشتیم تا اینکه، چند روز پیش ها، پس از یک پروسه ی مترو سواری، متوجه شدیم که شارژ نداریم و از آنجایی که عازم کارگاه داستان سازی ِ آقا سناپور بودیم و نیاز به هماهنگی داشتیم و باید تماس حاصل می کردیم با سید حسین، لذا دادیم به روزنومه فروشی که پریز در دکه داشت، شارژ کند گوشی مبارکمان را.

  بعد از پنج دقیقه به ایشان فرمودیم تا گوشی عزیز کرده مان را باز پس دهند. ایشان که گویا قصد داشتند دستی دستی چیز ِ خواهرشان را به حراج بگذارند، انکار کردند که اصلا گوشی ای نگرفته اند از ما... خلاصه اینکه اتفاقاتی افتاد که ما هم اکنون حال نوشتنشان را نداریم، اما بالاخره گوشی عزیز تر از جانمان را پس گرفتیم و فهمیدیم که این ملت نسبتا شریف [البت، صد البت که دور از جان ما و شما و سید حسین و دوستان و اصغر آقا و دایی عزیز و عمه کبری این ها.] رندان دزدند و ایضا هشتصد سالگی فلانی را جشن می گیرند و این ها.

 

  این روز ها در راستای مترو سواری هایمان، کشف کردیم که خانه ی مردگان، بدون اینکه بوی نامطبوع بدهد، ساکت هم هست. پس عمده ی اوقات را در قبرستان می گذرانیم. یک روز در بازگشت از قبرستان، در مترو اندرون خوابمان برد و در ایستگاه میرداماد بیدار شدیم. سپس چند کیلومتر پیاده روی کردیم تا رسیدیم به خیابان میرداماد و فهمیدیم ایستگاه میرداماد، احمقانه ترین ایستگاه مترو است. لذا در راستای رفع تحمیق از ایستگاه فوق الذکر پیشنهادات زیر را ارائه می فرماییم:

اولا- یک هیات جهت بررسی مسائل مربوط به ایستگاه فوق تشکیل شود با بودجه ی یک عالمه میلیارد تومان.

ثانیا- هیات فوق جهت یافتن راهکار رفع تحمیق، به سفرهای استانی بروند و باز هم بسیار به سفر های استانی بروند تا پخته شود خامی.

ثالثا- در راستای تعالی و پیشرفت فرهنگی این ملت صاحب هنر، هیات فوق یک تیم فوتبال در لیگ برتر دائر کند به نام «تیم فوتبال هیات نظارت و کارشناسی بر رفع حماقت های ایستگاه متروی میرداماد» یا به طور خلاصه: «هـِـنکـِـرحامـِـم».

رابعا- تیم هنکر حامم، باید بودجه ی اختصاصی اش را از تربیت بدنی استان تامین کند.

خامسا- با تلاش مسئولان هیات فوق، می توانند تیم فوقشان را به بوندس لیگا هم راه بدهند.

سادسا- هیات فوق، [...]ش را بکند در مغز معیوب ما تا خیالش راحت شود که دیگر ایستگاه فوق احمقانه نیست.

 

  یک سری اراجیف دیگر هم هست، که یکی از یکی چرت تر می باشند و ما هم حوصله ی گفتنشان را نداریم و احتمالا شما هم حوصله ی خواندنشان را ندارید!

 

پ ن 1: اصولا مغز ِ ما گوز، ول می دهد، پس ما هستیم.

 

پ ن 2: اصولا ما تازه فهمیدیم که شهروند درجه یک و دو یا همان خودی و نخودی، فلسفه اش چیست: هرکس که خطری از جانب او متوجه گوشی ما نباشد، خودیست یا درجه یک است و در غیر این صورت درجه ی دو می باشد و منفجر کردن مقعدش مستحب موکد است.

 

پ ن 3: اصولا مغز جای مناسبی برای دخول و خروج آلت نمی باشد.

 

پ ن 4: اصولا ما خاطر گوشی مان را می خواستیم و حاضریم به خاطرش همه را از عرش بر فرش کشیم و...

 

پ ن 5: اصولا ما منولوگ هم می گوییم:

  ما: «ما قید ِ Pen*s Enlargement را زدیم!»

  خودمان: «از کی تا حالا؟»

  ما: «از وقتی ایران سل، تشریف آوردند!»

  خودمان: « خوب به ما چه؟»

  ما: «[...] مصنوعی توی سوراخ سمت چپ دماغتان»

  مغزمان: «فـــررررررررررررررررت!» [صدای گوز مغزی]

  ما و خودمان: «چه بود؟ چه بود؟ چه شده است؟»

  (و این منولوگ می تواند تا ابد ادامه داشته باشد.)

 

پ ن 6: اصولا ما دریافتیم که تنبان و لباس زیر از اهم ارکان زندگی ما قوم صاحب هنر است، زیرا شرف، غیرت، حیا، عفت، خویشتنداری، پاکی، طهارت، نجابت، نجاست، جنابت و جنایت تنها در تنبان و البسه ی زیر یافت می شود و نه هیچ جای دیگر. احتمالا زمانی که بیشتر تر تر از الان مان، وطن فروش و خودفروخته و بی هویت و این ها شدیم، یک کتاب می نویسیم به نام «اسرار تنبان و ما فیها» و در آن به شدت افشا گری می کنیم، هرچه را که هست در باب ِ زندگی کسانی که هنر نزدشان هست و بس! [البت، صد البت که دور از جان ما و شما و سید حسین و دوستان و اصغر آقا و دایی عزیز و عمه کبری این ها.]  

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم آبان 1386ساعت 0:0  توسط شخص ثالث  |