تبليغاتX
شخص ثالث - اندر احوالات ما و بازگشت حزب نازی در تخت طاووس
پــیاده روی با شکمی بزرگ

  

  سوار بر سی جی گوجه ای ابوی، از خیابان عباس آباد وارد خیابان سرافراز می شویم. خیابانی است نیکو و خلوت، که ما را به یاد جاهای خوب خوب می اندازد. ابوی در کوچه ای می پیچد و مرا می فرماید: «چای در خدمت باشیم.» ما که دو سا عت بیش نخوسبــیــدیم و سیگار ناشتامان به تعویق افتاده، عطای چای ِ ابوی این ها را به لقایش بخشیدیم و زدیم به چاک خیابان ِ شهید مطهری. نمی دانیم چرا وقتی نام این خیابان را تلفظ می کنیم، دلمان می خواهد بین ِ «مــُـطهــ» و «ــری»، چند عدد «ت» و «طین» و «ر» اضافه کنیم و بگوییم: « مــُـطـَـهــتـَـطـَـتــَــهترطرتری »

 

  شادان و خندان چون نوگل ِ بهار، شلنگ تخته اندازان و مست، چون الاغ ِ یونجه پرست، وقتی خیالمان راحت شد که کسی نمی پایدمان، سیگار روشن کردیم و چند پکی زدیم و داشتیم حال می کردیم برای خودمان که جوانی بلند قامت و سترگ، با موهای روشن و پوستی بشاش و شفاف، آمد و شاشید به احوال ما.

  تی شرتی سرخ بر تن داشت که بر سینه اش نقش صلیب منکسر نازی ها [کروکـِـن کـِـرَیس] نمایان بود و ایضا بر بازوی راست. با لبخندی برازنده ی یک آریایی اصیل، خوش چهره، خوش تیپ و البته کمی هم [...]کش، جلو آمد. نزدیک که رسید چنان از احوالات خویش بی خبر بودیم، که نا غافل دست راست را بالا آوردیم و بازو و ساعد و پنجه را در راستای هم، چونان آلت طلایی رستم دستان، با زاویه ی 5/34 درجه، راست و استوار گرفتیم و با صوتی در شان یک افسر اس اس گفتیم: «هــــآی هیتلر... رکا نازی»

  لبخندی به معنی تایید زد و گفت: «آن آتشــتان را لطف می فرمایید برادر ارجمند؟»

  ما هم گفتیم: «کدام آتشمان را؟ آن آتش را یا این آتش را؟»

  گفت: «همین که سر سیگارتان است.»

  روشن کرد و سیگار ما را که به نصف رسیده بود، برگرداند. کنجکاوی از درز و دوله هایمان می زد بیرون. نگاهی به پایین تر خیابان انداختیم که گشت مقدس ارهاب، معرکه گرفته بود و سیبیل دار و بی سبیل و [...]دار و خانه دار و بچه دار را می کردند توی ون. به جوانک ناز نازی، گفتیم: «مراقب باشید، ارهابیون ممکن است بگیرندتان و...»

  پدر سوخته، مثل وزغ پرید وسط حرفمان: «نه... برای چه؟... تی شرتمان... نه تنگ است... نه کوتاه... قرمز ساده است... با مارکی کوچک...»

  در دلمان گفتیم، بهتر برود تا بگیرندش و چوب که سهل است، دُرخت چُنار، از خیابان ولی عصر برکنند و بر متحت اندرونش فرو کنند.

 

  سیگار تمام رفت و انداختیمش توی جوب. جوانک ناز نازی، سیگار کشان و موبایل به دستان، به سلامت از جلوی ارهابیون گذشت... چشممان افتاد به عکس ِ گاو ِ محصولات روزانه ®، به خال های رنگارنگ باسنش نگاه کردیم و گفتیم: «بیچاره ما که پیش تو از خاک کمتریم...»

 

پ ن 1: اصولا چاک خیابان، نه چاک سینه ی خیابان است، نه چاک باسن خیابان است، نه ترک ترک های آسفالت است، نه خط ممتد و نه چاک لباس رهگذران خیابان. چاک خیابان، آن جایی از خیابان است که وجود خارجی ندارد.

 

پ ن 2: اصولا ما مرض داریم.

 

پ ن 3: اصولا اشتباهات چاپی و تایپی در لغات مشابه (ارشاد و ارهاب)، پیش می آیند و ربطی هم به ما و عمه مان اینها و خان جون و... ندارند.

 

پ ن 4: اصولا حزب نازی، حزب ِ ناز و خوشگلی می باشد که جان می دهد برای ِ [...].

 

تست ادبیات: اصولا جمله ی «ایشان را می کردند توی ون.» برابر است با:

  الف) ایشان را توی ون می کردند.

  ب) ون را توی ایشان می کردند.

  ج) ابتدا ایشان را بیرون ون می کردند و سپس ایشان را داخل ون کردند.

  د) از ایشان خواهش می کردند تا جهت مبارزه با امپریالیسم جهانی و مشت زنی به شکم و بیضه ی آمریکا، در داخل ون، حضور به هم برسانند.

 

پ ن 5: اصولا حزب نازی خیلی بد است، اصلا هم ناز نیست، ما و سید حسین و عمو محمود این ها خیلی خوبیم. امیدواریم پــیـــپــی و درد و بلای ما بخورد توی سر هیتلر و ... 

 

  
+ نوشته شده در  سه شنبه دوم مرداد 1386ساعت 1:7  توسط شخص ثالث  |