اصولا ما کامینگ سون!
یک روز از روز های خـدا
یک مرد از بین تمام مذکر های مخلوق خدا
سوار بر یکی از اسب های آفریده ی خـدا
در میان یکی از رود های همیشه جاری خدا
تــشنه می ایستد
تـشنه پُر می کند
تـشنه می آیـد
و
تـشنه می رود
ما هر روز بیدار می شویم، جیش می فرماییم و صبحانه میل می لمبانیم و تـِـلــِــویزیزیویزیانتس تماشا می فرماییم و تمرین می کنیم که از شُمبال مبارکمان [شمبال، فرم نوشتاری شمبول است؛ مثل خانه که فرم نوشتاری خونه است.] حباب بیرون بدهیم تا در سیرکی استخدام شویم. در همین اثناء یک دفعه می فهمیم که یازده آذر شده است و آن بلاگ گهی مان دوساله شده اند. بر ما و امت شهید پرور مبارک باد! شهر را ان شااللــه انگور میهمانی می کنیم.
اصولا ما یکی از این روز ها بیدار شدیم و هری پاتر و محفل ققنوس را دنلود کردیم برای کودکان و نوجوانان این عرض و بوم. ضمنا یاد مرحوم واجبی خورده افتادیم و برادران محفلی و در همین بین که احتمالا مشغول لمباندن تخمه بودیم، ایرانسلمان بزنگید و ما فرمودیم: «که است؟ که است؟» و ایشان فرمودند: «ما هستیم، جی کی رولینگ هستیم، آمدیم سفره ی کدخدا سرگوز زاده را ببینیم!»
ما قدری تامل فرمودیم و پاسخ دادیم: «ابله! وقتی زنگ در را زدید این را بگویید!» و ایشان متنبه شدند و گفتند: «ما برای کتب و مجلدات بعدی هری پاتر به خنسی اصابت کرده ایم.»
ما فرمودیم: «ما چه کار کنیم؟»
ایشان: «ما تعریف شما را از آقا سناپور شنیده ایم!»
ما فرمودیم: «عجیبا غریبا!»
ایشان: «چندن چندینا؟»
ما فرمودیم: «عجیبن غریبا!»
ایشان: «آقا سناپور گفتند که شما یک روز یک چیز بزرگی می شوید.»
ما فرمودیم: «به به! به به!» [در این قسمت ایشان خــ* یه های مبارکمان را به نیش کشیده بودند و ایضا ماساژ می فرمودند، پس ما درازگوشانه به همکاری پرداختیم.]
ما در ادامه ی فرمایشاتمان فرمودیم: «حال که چونین است ما به شما حال خواهیم دادن!»
ایشان : «پس یک سوژه بدهید برای جلد بعد هری پاتر.»
ما تاملی مرهمت کردیم و فرمودیم: «گویا در مجلد آخر [حری باتر مع المیراث الموت] شما ولد مورت را مرحوم فرمودید.»
ایشان: «بلی»
ما فرمودیم: «داستان سولاخ سمبه ی بسیار دارد، از جایی جانپیچی چیزی در آورید و زنده اش کنید.»
ایشان: «بلی آرام بگویید تا یادداشت کنیم!»
ما فرمودیم: «بعد هری پاتر بشود رئیس دیوان عالی و ولدمورت و آن مرتیکه ی مو بور و آن همشیره ی فاحشه اش را بکشد به دادگاه و قتل های زنجیره ای ارتکابی بوسیله ی ایشان را بررسی کنند و یک سری وکیل مکیل و حقوقدان و اینجور دَمـبـَـل کــُ سـَــ ک ها را علم کنند و حقوق بشر و دانشجو پذیری اوین و فیلتر و کارت سوخت و این جور چیز های بد بد را بریزند وسط و خار مادر لرد سیاه را بگـ*یند، گـ* ییدنی در حد بوندس لیگا...»
ایشان: «بلی»
ما ادامه دادیم: «و سپس لرد ولدمورت رابطه اش را با محفل سعید امامی اعتراف می کند و در زندان آزکابان، واجبی میل می فرماید و به دیار باقی می شتابد.»
ایشان: «مممم... به نظر شما اسمش را چه بگذاریم؟»
ما فرمودیم: «هری پاتر و محفل سعید امامی [Harry Potter & the order of Haj Saïd]»
ایشان: «وای فوق العاده می باشد.»
ما فرمودیم: «بعله بعله تازه می توانید فامیل هری پاتر را عوض کنید و بگذارید فارتر [Farter] !»
ایشان: «[...]»
ما فرمودیم: «بروید با آن فارترتان و مراقب باشید هنگام خروج گوز، صورتتان مورد اصابت قرار نگیرد... مفت خور ِ مایه دار ِ انگلستانی ِ ماتحت نشور!»
...
و جی کی رولینگ میلیاردر شد و اصغر آقا و دایی عزیز و عمه کبری این ها هم به خوبی و خوشی زندگی کردند و ما هم فقط سیگار هایمان را کردیم.
پ ن 1: اصولا ما هر گهی تناول کنیم باز هم هستیم.
پ ن 2: اصولا محفل ها دو دسته اند: خوب (مثل محفل ققنوس) و بد (مثل محفل سعید امامی).
پ ن 3: اصولا به جای جمله ی غریب و نامانوس ِ «ببین دیازپام ده خورانده اند خلق را!» بگوییم : «ببین واجبی و گه خورانده اند خلق را!»
پ ن 4: اصولا ما حسودیم، به جی کی رولینگ و هری فارتر و آن هایی که شمبالشان بیش از 6 اینچ است، حسودی می فرماییم.
پ ن 5: اصولا ما نه نارسیـسیــسم داریم نه عقده ی خود کم بینی، اما احتمالا سادیسم را داریم. در ضمن ساندیس هم دوست می داریم.
پ ن 6: اصولا جاهای خالی زیر را پر کنید. (هر مورد 25/0 نمره دارد.)
نه هر که ... بیاورد، ... ... داند.
نه هر که ... بداد، ... داند.
همانطور که قبلا هم فرموده بودیم، ما بسیار خوب هستیم. اما مدتی است که شدیدا به صادرات گوز مغزی اقدام فرموده ایم. برایمان جای سوال است که چرا این قوم پلشت و قبیح و مادر به خطا که احتمالا هنر هم نزد ایشان است،[البته دور از جان ما و شما و دوستان و اصغر آقا و دایی عزیز و عمه کبری این ها.] فرق مغز و چیز را نمی دانند و دایم، چیزشان را می کنند در مغز ِ گوزوی ما!
مغز مبارک ما هم که ماشاا... دستمان به تخته، مثل باد خزان، گوز از خودش صادر می کند. در همین راستا، ما این روز ها به شدت پیاده روی می کنیم و ایضا با صد تومان، معادل ده هزار تومان مترو سواری می کنیم و به جای غذا هم، فقط سیگار می کشیم؛ باشد که رستگار شویم.
ایضا در راستای اینکه یک ماه پیش یک عدد موتور به همراه دو عدد راکب، گوشی ما را مورد سرقت قرار دادند و ماتحت مبارکمان را به شدت مورد آتش سوزی قرار دادند و حال ما را به شدت درون قوطی قرار دادند و ایضا قوطی را هم در کف دستمان قرار دادند و ما هم از خیر گوشی گذشتیم و سیم کارت را فرمودیم تا بسوزانند و چون بدهی از حد بیش بود، فرمودیم: «[...] ِ خاره سیم کارت!» پس دست به دامان ایرانسل شدیم و ایضا طرح قرمز. گفتیم اصولا شاید پرادویی، بی ام و ِ یی، چیزی برنده شویم در جشنواره ی پاییزی.
معذلک، دو - سه هفته پیش، گلریزان فرمودند اهل خانواده و یک عدد گوشی ابتیاع فرمودند برایمان از علاء الدین(ع) و ما گوشی جدیدمان را دوست می داشتیم تا اینکه، چند روز پیش ها، پس از یک پروسه ی مترو سواری، متوجه شدیم که شارژ نداریم و از آنجایی که عازم کارگاه داستان سازی ِ آقا سناپور بودیم و نیاز به هماهنگی داشتیم و باید تماس حاصل می کردیم با سید حسین، لذا دادیم به روزنومه فروشی که پریز در دکه داشت، شارژ کند گوشی مبارکمان را.
بعد از پنج دقیقه به ایشان فرمودیم تا گوشی عزیز کرده مان را باز پس دهند. ایشان که گویا قصد داشتند دستی دستی چیز ِ خواهرشان را به حراج بگذارند، انکار کردند که اصلا گوشی ای نگرفته اند از ما... خلاصه اینکه اتفاقاتی افتاد که ما هم اکنون حال نوشتنشان را نداریم، اما بالاخره گوشی عزیز تر از جانمان را پس گرفتیم و فهمیدیم که این ملت نسبتا شریف [البت، صد البت که دور از جان ما و شما و سید حسین و دوستان و اصغر آقا و دایی عزیز و عمه کبری این ها.] رندان دزدند و ایضا هشتصد سالگی فلانی را جشن می گیرند و این ها.
این روز ها در راستای مترو سواری هایمان، کشف کردیم که خانه ی مردگان، بدون اینکه بوی نامطبوع بدهد، ساکت هم هست. پس عمده ی اوقات را در قبرستان می گذرانیم. یک روز در بازگشت از قبرستان، در مترو اندرون خوابمان برد و در ایستگاه میرداماد بیدار شدیم. سپس چند کیلومتر پیاده روی کردیم تا رسیدیم به خیابان میرداماد و فهمیدیم ایستگاه میرداماد، احمقانه ترین ایستگاه مترو است. لذا در راستای رفع تحمیق از ایستگاه فوق الذکر پیشنهادات زیر را ارائه می فرماییم:
اولا- یک هیات جهت بررسی مسائل مربوط به ایستگاه فوق تشکیل شود با بودجه ی یک عالمه میلیارد تومان.
ثانیا- هیات فوق جهت یافتن راهکار رفع تحمیق، به سفرهای استانی بروند و باز هم بسیار به سفر های استانی بروند تا پخته شود خامی.
ثالثا- در راستای تعالی و پیشرفت فرهنگی این ملت صاحب هنر، هیات فوق یک تیم فوتبال در لیگ برتر دائر کند به نام «تیم فوتبال هیات نظارت و کارشناسی بر رفع حماقت های ایستگاه متروی میرداماد» یا به طور خلاصه: «هـِـنکـِـرحامـِـم».
رابعا- تیم هنکر حامم، باید بودجه ی اختصاصی اش را از تربیت بدنی استان تامین کند.
خامسا- با تلاش مسئولان هیات فوق، می توانند تیم فوقشان را به بوندس لیگا هم راه بدهند.
سادسا- هیات فوق، [...]ش را بکند در مغز معیوب ما تا خیالش راحت شود که دیگر ایستگاه فوق احمقانه نیست.
یک سری اراجیف دیگر هم هست، که یکی از یکی چرت تر می باشند و ما هم حوصله ی گفتنشان را نداریم و احتمالا شما هم حوصله ی خواندنشان را ندارید!
پ ن 1: اصولا مغز ِ ما گوز، ول می دهد، پس ما هستیم.
پ ن 2: اصولا ما تازه فهمیدیم که شهروند درجه یک و دو یا همان خودی و نخودی، فلسفه اش چیست: هرکس که خطری از جانب او متوجه گوشی ما نباشد، خودیست یا درجه یک است و در غیر این صورت درجه ی دو می باشد و منفجر کردن مقعدش مستحب موکد است.
پ ن 3: اصولا مغز جای مناسبی برای دخول و خروج آلت نمی باشد.
پ ن 4: اصولا ما خاطر گوشی مان را می خواستیم و حاضریم به خاطرش همه را از عرش بر فرش کشیم و...
پ ن 5: اصولا ما منولوگ هم می گوییم:
ما: «ما قید ِ Pen*s Enlargement را زدیم!»
خودمان: «از کی تا حالا؟»
ما: «از وقتی ایران سل، تشریف آوردند!»
خودمان: « خوب به ما چه؟»
ما: «[...] مصنوعی توی سوراخ سمت چپ دماغتان»
مغزمان: «فـــررررررررررررررررت!» [صدای گوز مغزی]
ما و خودمان: «چه بود؟ چه بود؟ چه شده است؟»
(و این منولوگ می تواند تا ابد ادامه داشته باشد.)
پ ن 6: اصولا ما دریافتیم که تنبان و لباس زیر از اهم ارکان زندگی ما قوم صاحب هنر است، زیرا شرف، غیرت، حیا، عفت، خویشتنداری، پاکی، طهارت، نجابت، نجاست، جنابت و جنایت تنها در تنبان و البسه ی زیر یافت می شود و نه هیچ جای دیگر. احتمالا زمانی که بیشتر تر تر از الان مان، وطن فروش و خودفروخته و بی هویت و این ها شدیم، یک کتاب می نویسیم به نام «اسرار تنبان و ما فیها» و در آن به شدت افشا گری می کنیم، هرچه را که هست در باب ِ زندگی کسانی که هنر نزدشان هست و بس! [البت، صد البت که دور از جان ما و شما و سید حسین و دوستان و اصغر آقا و دایی عزیز و عمه کبری این ها.]
از آن جایی که ما خیلی خوب هستیم، از اول ماه مبارک رمضان روزه استاندیم [گرفتیم] و عبادت خدا کردیم و شیطونی هم نکردیم و با چیزمان هم بیلیارد بازی نکردیم، البته ریا نباشد. صدا و سیما یا همان سدا و صیما هم که به حمدللـه فیلم و سریال می بندد به ناف مبارکمان تا [...] ِ مان را خل کنند و هم پند و اندرز دهند که آری پول بدست، جلال فتوحی [...]کش است و حاج آقا فتوحی هم با هفت - هشت من ریش و پشم و [...] و [...] و این هوا مایه، عاشق [...] ِ مشکوک خانوم هستی خانم می شود و این در حالیست که حاج آقا فتوحی می تواند سفارش دهد که از اوکراین و صربستان و آن دور و اطراف برایش [...] ِ پلمپ شده بفرستند، لذاست که می فرماییم: «[...] ِ صورتی، سر ِ سبز می دهد بر فــ*ک».(هم ازین سان بوده که گفته: «هستی از ما آلت خورده، ما ز هستی»)
به حمداللــه 7 کیلوگرم هم وزن کم کردیم که شایان ذکر است. حسب القول، رفراندومی برگزار شد و بر همه آشکار شد که اتفاق نظر اکثریت بر آن بوده که سی بی تی خوب است و آنهایی که می گویند بد است، خودشان بد هستند.
و ایضا بلاگی دیدیم که یک لـِـز ِ عاشق [لـِـزلـِـزک، لزبو، لزبنگ و لزبـیـن (بر وزن سیمبـیــن) هم گفته شده است.]، در آن از عشقش می نوشت و این ها و ما بسیار حسودیمان شد و گفتیم: «ای کاش ما هم یک لز بودیم!»
یک بلاگ نیکو هم در دست احداث داریم با نامی نیکو، که همین جا از تمامی دوستان علاقمند و واجد شرایط دعوت به همکاری می کنیم تا با شدت هر چه تمام بلاگفا را به F*ck ِ فنا بفرستیم.
همینطور سفری داشتیم به مشهد مقدس، که در آن جا بسیار خوردیم و کشیدیم و... ولی اسراف نکردیم و ایضا در دانشگاه کـُـلـُـم - بـیـا، سخنرانی ای داشتیم در باب فلسفه ی صلح و وجوب بی دی اس ام در جهان، که بسیار حال کردند.
چند فقره هم دعوت به دوئل داشتیم که گویا مدعوین محترم، ماتحت شان را به دست گرفتند و زدند به چاک!
ضمنا به مناسبت فصل پاییز، فرمودیم تا سردر ِ اینجا را به این رنگی که مشاهده می کنید، در بیاورند.
پ ن 1: اصولا ما سریال می بینیم، پس هستیم.
پ ن 2: اصولا شیطونی کردن یا به قول فضلا: «شیطنت فرمودن»، یک پدیده ی همگانی است، که اگر از راه صحیح انجام شود، موجبات ارگاصم ِ کهکشانی می گردد. ارگاصم ِ کهکشانی نوعی ارگاصم است که در اثر آن یک چیز یا چیز هایی، ترشح می شوند و به ارتفاع یک کهکشان تا چهل ذرع کمتر یا بیشتر، فوران می کنند.
پ ن 3: اصولا ما همیشه که املا مرقوم می فرمودیم، بیست می شدیم، لذا می دانیم که ارگاصم با سین است، اما از دست دوستان خوب و با وفای آقای سعید م، بالاجبار با صاد مرقوم می فرماییم.
پ ن 4: اصولا در دانشگاه کلم - بیا، گهگاهی، برای رفاه حال دانشجویان و دستاندرکاران و اساتید و این ها، برنامه های سرگرم کننده و شاد در نظر می گیرند که در سالن آمفی تئاتری [...]ی برگزار می شود. علاقمندان به معاونت فرهنگی دانشگاه مذبور مراجعه بفرمایند.
پ ن 5: اصولا ما از حامیان بلاگ نگاری ِ هزل از نوع امپرسیونیستی ِ آن هستیم، بنابراین اصل، بلاگی باز کردیم با نام 2noghte-d.blogfa، خواهشمندیم تمایل خودتان را اعلام نمایید تا گروه نویسندگان بلاگ، پر جمعیت تر شود.
پ ن 6: اصولا ما به چند مورد مشاوره نیازمندیم:
اول- مشاوره جهت اخذ کارت معافی و نجات خانواده ای از چنگال نظام وظیفه ی ِ [...] و مادر[...].
دوم- مشاوره جهت Pen*s Enlargement و low risk ترین روش در دسترس آن.
سوم- مشاوره جهت کاهش وزن و یافتن وجهه ای صکصی نزد خاص و عام و اصغر آقا و دایی عزیز و عمه کبری این ها.
از دوستانی که اطلاعات مکفی جهت مشاوره های فوق دارند، درخواست کمک داریم.
پ ن 7: اصولا ما هنوز نفهمیدیم چرا این قدر می گوییم: «اصولا».
چند روز پیش ها، از خواب که برخاستیم، چشم هایمان را مالاندیم و چیزمان را هم خاراندیم، سپس به این مهم دست یافتیم: همانطور که سیستم اِگو(فاضلاب) برای شهر مفید است، «لوگو» هم برای وبلاگ مفید است.
پس از آن که جیش فرمودیم و صبحانه لمباندیم [همان ساقه طلایی که شرحش در آینده به طور مبسوط خواهد آمد.] دست به کار شدیم تا لوگویی بسازیم، آنچنانی و به قول مرحوم شهید حاج سید حسین فضل: «چیزی به غایت در حد تیم ملی!»
القصه؛ هرچه هست و نیست، همین مدفوع زرشکی رنگیست که در بالا سمت چپ، مشاهده می فرمایید. از آنجایی که ما شدیدا اهل تفکر و فاین آرت از نوع پست مدرن و پری مدرن هستیم، دلایل و سیاست های پشت پرده ی انتخاب این لوگو را افشا می فرماییم:
اولا- در قالبی پولار و در عین حال ساده، با تضاد رنگی زرشکی ِ [...]ی و سفید تیتانیوم، نمایی از شخص ثالث را معرفی می فرماییم که به طور یواشکی و از زیر سایه ی کلاه ِ فیدورا، آمار ِ لنگ و پاچه و تنبان[ و مخصوصا ما فیها] تا سیبک گلو را می گیرد.
ثانیا- با مزومورف کردن رنگ کلاه و سایه با سر طاق وبلاگ، اصولا یک حال خاصی به مخاطب داده می شود.
ثالثا- از آنجایی که ما گرد و قلمبه می باشیم، دلمان می خواهد، لوگویمان چابک و زبر و زرنگ و سکسی باشد.
رابعا- چون ما خیلی خوبیم، لوگویمان هم خیلی خوب است.
خامسا- اصولا ما با این لوگو یک جور خاصی حال می کنیم.
سادسا- تازه عربی مان هم خوب است، اما «هفتمـا"» را بلد نیستیم.
پ ن 1: اصولا ما لوگو می گذاریم پس هستیم.
پ ن 2: اصولا نمی دانیم چرا، بعضی ها نظر می گذارند و به ما می گویند: «کثافت» و CBT را به شدت محکوم می کنند! از آنجایی که این افراد خیلی بد هستند و اوشانان خامپی هم هستند، ما رفراندوم برگزار می فرماییم تا معلوم شود که آنها راست می گویند یا ما و اصغر آقا و دایی عزیز و عمه کبری این ها.
پ ن 3: اصولا یک انسان ِ [...]خل و [...]مغز و [...]دست می شناسیم که هیچ کــَـس وبلاگ اش را نمی خواند از بس [...] شعر های غلیظ می گوید. برای ثواب در ماه مبارک رمضان، یک سر هم به ایشان(از ماورای فیلتر سیگار) بزنید.
پ ن 4: اصولا ما نه تنها لوگو نصب می فرماییم، بلکه رفراندوم هم برگزار می فرماییم تا خواهر و مادر آمریکای ِ [...] و [...] و جهانخوار را به شدت مورد تجاوز و آزار و سوء استفاده ی جنسی قرار دهیم؛ پس شک در ویتامین دار بودن ما، محلی از اِعراب ندارد.
پ ن 5: اصولا عرض کردند که گویا آمریکا، قصد مقابله به مثل دارد. از آنجایی که آمریکا هیچ غلطی نمی تواند بکند، پس ما، اصغر آقا و دایی عزیز و شوهر عمه کبری این ها را هم می بریم تا یک حالی با خواهر و مادر آمریکا بکنند. تا ثابت شود که ما خوبیم و تک خوری هم نمی فرماییم.
پ ن 6: اصـولا بـنـده ی خـدایی آمد و عرض کرد که آمریــکا هم BDSM دوســت دارد، هم افــراد چــاق و گـــردالــو را! پـس «پ ن 4» را به شدت تکذیب می فرماییم.
پ ن 7: اصولا ما که «پ ن 5» را ننوشتیم و اصغر آقا و دایی عزیز و عمه کبری این ها را هم نمی شناسیم.
پ ن 8: اصولا گویا [...]، صرفا برای پی پی اندازی ساخته شده است، اما استفاده های دیگری هم دارد، گویا!
پ ن 9: اصولا این روز ها زمزمه می کنیم: «آخ... اگه بارون بزنه... وای... اگه بارون بزنه...»
پ ن 10: اصولا با تلاش بسیار توانستیم رکورد پ ن را بشکنیم...
از آنجایی که ما خیلی ویتامین داریم و به افشاگری و خود اکسپوزگری علاقه ی وافر، موارد زیر را افشا و ابراز می داریم.
1- چرا وبلاگ مرقوم می فرمایید؟
ما به دلایل ذیل وبلاگ مرقوم می فرماییم:
اولا که ما وبلاگ نمی نویسیم و تنها [...]شعر مرقوم می فرماییم.
ثانیا این که ما یک شب خوابیدیم و صبح بیدار شدیم و فهمیدیم که وبلاگ از اهم واجبات است پس وبلاگ مرقوم فرمودیم.
ثالثا چون ما علاف می باشیم، برای اینکه حدالمقدور علاف نباشیم، وبلاگ مرقوم می فرماییم.
رابعا از آن جایی که ما دو عدد راست روده داریم که یکی به مخ مبارکمان متصل است و دیگری به ماتحت مان، برای تخلیه ی مخ مان از پی پی، وبلاگ مرقوم می فرماییم.
خامسا به این دلیل که مرض داریم، و دکتر گفتند بلاگیدن برایمان خوب است، پس وبلاگ مرقوم می فرماییم.
سادسا ما هستیم در نتیجه وبلاگ مرقوم می فرماییم.
2- اگر بخواهید بهترین کار را برای محبوب تان انجام دهید، چه می کنید؟
ما به دلیل اینکه سادیسم داریم، سعی می کنیم به شدت آزارش دهیم.
3- چهار اتفاق بزرگ زندگی شریفتان که باید مورد اشاره واقع شوند.
اول) اخراج از دبیرستان.
دوم) عاشق همکلاسی مان شدیم و از آنجایی که دوجنسی [Shemale] بودند، [...] ِ مبارکشان را دادند تناول کنیم تا صبح دولتمان بدمد.
سوم) اخراج از دانشگاه.
چهارم) فقر و بی پولیمان.
4- چهار اتفاق که بهترست در خفا بمانند.
اول) در عنفوان نوجوانی، شومبول مان را مورد حمله ی جارو برقی قرار دادیم.
دوم) علاقمند شدیم به BDSM و مخصوصا CBT.
سوم) در کودکی که به کلاس شنا رفتیم، هر جلسه، یکی دو بار، در استخر جیش می فرمودیم.
چهارم) در دوران راهنمایی، با بچه های بد بد، اندر احوالات و شرح مبسوط [...]، [...] و [...] صحبت می کردیم.
5- از شخصیت خوب و دوست داشتنی تان بگویید.
ما کلا خوب و دوست داشتنی هستیم، اصغر آقا و دایی عزیز و عمه کبری این ها هم به مان گفته اند.
6- بهترین بازیگر مشابه شما کیست که بتواند نقشتان را بازی کند؟
اول) سید حسن نصراللــه
دوم) شاهرخ خان
سوم) یان دال توماسون
چهارم) توماس ادیسون
پ ن 1: اصولا ما بازی می کنیم پس هستیم.
پ ن 2: اصولا اگر از ما بپرسید چه توصیه ای برای جوانان داریم، می گوییم: سیگار، کــِــبــــِــک و وبلاگ.
پ ن 3: اصولا در خانواده ی ما، تبعیض نژادی، مالی، اقتصادی، جنسی و سکسی وجود دارد. تمام چیز های خوب خوب برای همشیره ی ما، [...] ِ خر و دودول ِ مرغابی و ویلیام فاکــنـــر [بنا به دلخواه خود می توانید «نون» اش را نخوانید.] از آن ما.
پ ن 4: اصولا ما دلمان می خواهد جای چیزمان را با دماغمان عوض کنیم، چون کرم داریم!
صبح از خواب بیدار شدیم، چشم هایمان را باز کردیم. یحتمل از دوره ی ماد ها، تا امروز ِ روز، اکثر افراد پس از بیداری، چشم هایشان را باز می نمایند و ایضا ما. پیشاب و پساب خشکیده ی پشگان را از چشم و چار تکاندیم. پاشدیم و پیشابــخانه [شاشــخانه، ادرارگاه، عن دون، فیش فیشکــستان، آبریزگاه، مستراخ(با «خ» مشدد) و ... هم گفته شده است.] را به توپ بستیم و در آینه نگاهی به خودمان انداختیم و گفتیم: « اِ؟! ما این شکلی نبودیم که؟»
پس یک عدد بـیـس - کی - ویــد [بــِـسکوت، یام یام و بیسکویت هم گفته شده است.] از نوع ساقه طلایی، را فرو بردیم؛ یعنی سعی کردیم فرو بریم که آخر با چاه باز کن، سمبه زدیم در حلقمان، تا پایین رفت.
ما و ابوی و اتول ِ زوج در یک روز فوق العاده فرد! زوزه کشان و خرامان و خیزان دویدیم در خیابان، از این چهار راه به آن چهار راه و آن کوچه به آن پس کوچه و قس علی هذه تا عاقبت، سروانی تیز بین و سگ خوی، که کار را از پاچه گیری به خشتک گیری رسانده بود، به دندان خشتکمان گرفت و برگ جریمه ی چند تومانی را در پاچه اندرونمان فرو کرد، آن هم چه فرو کردنی: خشک، بدون ِ لابریکنت [Lubricant]!
سر کوچه ی جم، پیاده شدیم و ایستادیم تا ابوی، خال شوند. سیگاری گیراندیم، پر دود و خوشمزه و ریق ریقک آور [عن زا، پی پی ساز، خالق الاسهال و مسهل هم گفته شده است.] اس ام اسی آمد از شهید سید حسین فضل، فرمود: «به حمداللــه والمنــة، مرقوم فرمودند عازم فلان پادگان شویم. صد شکر که در همین آبادی خواهیم بود.»
با سید حسین تماس گرفتیم برای عرض [یا طول] تبریک. در ذیل فرازی از مکالمات ما و سید حسین [ابریج اش می شود: سین ح، یا، سح] در ایامی مختلف افشا می گردد.
همان روز، همان ساعت (مکالمه ای با شادی و خنده و سرور):
ما: «سلام علیکم خان عمو»
سح: «و علیکم... افتادیم در ولایت خودمان... ها ها... باسنتان بسوزد!»
ما: «هه هه...! دماغتان بسوزد... باسن ما قابلمه ی نسوز است!»
سح: «[...] ِ بزغاله در قبلمه ی نسوزتان!»
ما: «ریموند کارور، با تریلی ِ هجده چرخ در مقعدتان، دستی بکشد!»
سح: «گورباخف، قضای حاجت کند در بینی تان!»
ما: «هاهااااااااا»
سح: «هاهااااااا... ان شااللــه قراری بگذاریم و بـبـیـنـیـمـتـان اخوی»
ما: «ان شا اللــه... سلام برسانید»
سه - چهار روز بعد، ظهر (مکالمه ای با هیجان ناشی از تعجب هراس آور):
سح: «سلام علیکم مرد چاق!»
ما: «و علیکم... از بلگراد تماس گرفته اید یا از پاریس یا از پادگان؟»
سح: «از منزل، تماسیدیم!»
ما: «چه شده است؟ نعوذباللــه دپارتــتان فرمودند؟»
سح: «نه خیر... [...] فرمودند ما را... یحتمل جای خالی ندارند، ما را از این پادگان به آن پادگان، پاس می دهند...»
ما: «عجیبا غریبا!... ان شااللــه قراری بگذاریم و بــبــیــنــیــمــتــان اخوی»
سح: «ان شا اللــه... سلام برسانید»
چند روز بعدتر، نیمه شب (یک کنکاش درون نفسی یا مکالمه ای [...]شعر مآبانه):
ما: «سید حسین کجاست؟»
ضمیر ناخودآگاه ما: «آنجا»
ما: «چرا ما و سید حسین، اینقدر بد می آوریم؟ چرا این همه شکنجه؟»
ضمیر ناخودآگاه ما: «چون مامور سیا(CIA) هستید»
ما: «اِ ... مطمئـنـیـد؟»
ضمیر ناخودآگاه ما: «بلی»
ما: «پس کی ها ما را شکنجه می کنند؟»
ضمیر ناخودآگاه ما: «ماموران سیا»
ما: «... از ماست که بر ماست...»
ضمیر ناخودآگاه ما: «بلی... خود کرده را تدبیر نیست!»
ما: «متاسفانه همین طور است!... ان شااللــه قراری بگذاریم و بــبــیــنــیــمــتــان اخوی»
ضمیر ناخودآگاه ما: «ان شا اللــه... سلام برسانید»
ما: «... راستی! ما این شکلی بودیم؟!»
ضمیر ناخودآگاه ما: «...»
ما: «... هان؟...»
ضمیر ناخودآگاه ما: «...»
ما: «الو... الو... الو!»
ضمیر ناخودآگاه ما: «بوق... بوق... بوق... بوق...»[کنایه از بوق قطع شدگی تماس!]
پ ن 1: اصولا ما توصیه می کنیم پس هستیم.
پ ن 2: اصولا توصیه ای می کنیم به دست اندرکاران امنیتی: «برای مقابله ی بهتر با [...] ها و [...] ها و [...] های سرگردان، طرح زوج و فرد را در مورد افراد جامعه هم تعمیم دهید، تا آنهایی که شماره ی شناسنامه ی زوج دارند در روز های زوج و فرد ها در روز های فرد تردد کنند. تا بهتر دستگیر شوند.»
پ ن 3: اصولا توصیه ای می کنیم به دست اندرکاران سازمان کاهش جمعیت و ستاد امور زد و خورد با موارد منکراتی: «برای مقابله ی بهتر با افزایش جمعیت و پیشگیری از روابط نامشروع، کارت هوشمند سکس، تهیه و توزیع گردد.»
پ ن 4: اصولا توصیه ای هم داریم برای سازمان چیزهای یارانه ای:
«1- برای کاهش ریسک پوکی استخوان، شیر یارانه ای توزیع گردد.
2- برای کاهش ریسک ابتلا به بیماری های مقاربتی، کاندوم یارانه ای توزیع گردد.
3- برای کاهش ریسک درد و سوختگی در داخل پژو هایی که آتش می گیرند، قرص خودکشی از نوع روسی، یارانه ای توزیع گردد.»
پ ن 5: اصولا، اطباء کهن فرموده اند: «اگر انسانی، انسانی را بـ*ـند، انسان به وجود می آید.» مع الوصف، اطباء معاصر برآنند که: «اگر انسانی، *ــرده شود، یحتمل انسان به وجود می آید.» پس نتیجه می گیریم اگر انسانی، خودش را بــ*ــند، انسان به وجود می آید و چون انسانی که تنها یک پرنت [parent] اش، مشخص است موجبات دردسر است، پس ازاین سان بوده که فلاسفه ی متقدم و متاخر، جملگی بر این باورند که: «خود کرده را تدبیر نیست!»
پ ن 6: سید حسین! ما غذای گرم و مطلوب می خوریم، چای داغ و آب سرد می نوشیم، سیگار فراوان می کشیم، اما دریغ از یک خط نوشتن! نفرین ابدیت بر ما، ای سید حسین کبـیــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــر!
سوار بر سی جی گوجه ای ابوی، از خیابان عباس آباد وارد خیابان سرافراز می شویم. خیابانی است نیکو و خلوت، که ما را به یاد جاهای خوب خوب می اندازد. ابوی در کوچه ای می پیچد و مرا می فرماید: «چای در خدمت باشیم.» ما که دو سا عت بیش نخوسبــیــدیم و سیگار ناشتامان به تعویق افتاده، عطای چای ِ ابوی این ها را به لقایش بخشیدیم و زدیم به چاک خیابان ِ شهید مطهری. نمی دانیم چرا وقتی نام این خیابان را تلفظ می کنیم، دلمان می خواهد بین ِ «مــُـطهــ» و «ــری»، چند عدد «ت» و «طین» و «ر» اضافه کنیم و بگوییم: « مــُـطـَـهــتـَـطـَـتــَــهترطرتری »
شادان و خندان چون نوگل ِ بهار، شلنگ تخته اندازان و مست، چون الاغ ِ یونجه پرست، وقتی خیالمان راحت شد که کسی نمی پایدمان، سیگار روشن کردیم و چند پکی زدیم و داشتیم حال می کردیم برای خودمان که جوانی بلند قامت و سترگ، با موهای روشن و پوستی بشاش و شفاف، آمد و شاشید به احوال ما.
تی شرتی سرخ بر تن داشت که بر سینه اش نقش صلیب منکسر نازی ها [کروکـِـن کـِـرَیس] نمایان بود و ایضا بر بازوی راست. با لبخندی برازنده ی یک آریایی اصیل، خوش چهره، خوش تیپ و البته کمی هم [...]کش، جلو آمد. نزدیک که رسید چنان از احوالات خویش بی خبر بودیم، که نا غافل دست راست را بالا آوردیم و بازو و ساعد و پنجه را در راستای هم، چونان آلت طلایی رستم دستان، با زاویه ی 5/34 درجه، راست و استوار گرفتیم و با صوتی در شان یک افسر اس اس گفتیم: «هــــآی هیتلر... رکا نازی»
لبخندی به معنی تایید زد و گفت: «آن آتشــتان را لطف می فرمایید برادر ارجمند؟»
ما هم گفتیم: «کدام آتشمان را؟ آن آتش را یا این آتش را؟»
گفت: «همین که سر سیگارتان است.»
روشن کرد و سیگار ما را که به نصف رسیده بود، برگرداند. کنجکاوی از درز و دوله هایمان می زد بیرون. نگاهی به پایین تر خیابان انداختیم که گشت مقدس ارهاب، معرکه گرفته بود و سیبیل دار و بی سبیل و [...]دار و خانه دار و بچه دار را می کردند توی ون. به جوانک ناز نازی، گفتیم: «مراقب باشید، ارهابیون ممکن است بگیرندتان و...»
پدر سوخته، مثل وزغ پرید وسط حرفمان: «نه... برای چه؟... تی شرتمان... نه تنگ است... نه کوتاه... قرمز ساده است... با مارکی کوچک...»
در دلمان گفتیم، بهتر برود تا بگیرندش و چوب که سهل است، دُرخت چُنار، از خیابان ولی عصر برکنند و بر متحت اندرونش فرو کنند.
سیگار تمام رفت و انداختیمش توی جوب. جوانک ناز نازی، سیگار کشان و موبایل به دستان، به سلامت از جلوی ارهابیون گذشت... چشممان افتاد به عکس ِ گاو ِ محصولات روزانه ®، به خال های رنگارنگ باسنش نگاه کردیم و گفتیم: «بیچاره ما که پیش تو از خاک کمتریم...»
پ ن 1: اصولا چاک خیابان، نه چاک سینه ی خیابان است، نه چاک باسن خیابان است، نه ترک ترک های آسفالت است، نه خط ممتد و نه چاک لباس رهگذران خیابان. چاک خیابان، آن جایی از خیابان است که وجود خارجی ندارد.
پ ن 2: اصولا ما مرض داریم.